X
تبلیغات
رایتل
پرچین
  
 مجموعه شعرها
 
آرشیو
 
یکشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1382
روز خداحافظی

روز آخر دوره بود.از دوازده کشور مختلف بودیم. بیشتر از کشورهای آسیای جنوب شرقی بودن. من بعنوان نماینده بچه ها صحبت کردم و از میهمان نوازی میزبانها تشکر کردم. به ما مدرک دوره دادند بعد همه کف زدند و عکس یادگاری گرفتند و شیرینی خوردند.

تو راه بازگشت به هتل همه یه جورائی پکر بودند و تو خودشون فرو رفته بودند. بعد از دو هفته آشنائی حالا وقت جدائی بود. تا اینکه اونیکه اهل میانمار بود یه هو پاشد میکروفون اتوبوس رو ورداشت و با اون انگلیسی افتضاحش شروع کرد جوک گفتن و سر وصدا کردن. بعدش هم یه آواز قشنگ به زبون خودشون خوند. ما هیچی نمیفهمیدیم ولی باهاش همراهی میکردیم و دست میزدیم. همیشه آروم و سربزیر بود و قاطی صحبتهای جمع نمیشد. این حرکت اونم تو اون حال و هوا خیلی ازش بعید بود.

کم کم بقیه هم سر حال اومدند. یه خانم تایلندی هم پاشد آواز تایلندی خوند. بازم کسی چیزی نمیفهمید ولی همه باهاش همراهی و خوشحالی میکردند. بعد از اون یه دختر لاغر ویتنامی پا شد و آواز هوشی مین رو خوند. آهنگش آشنا بود. فکر کنم چپی های ایرانی روش سرود گذاشته بودند. من ویت کنگ صداش میکردم.از بس ظریف بود من تعجب میکردم اینا چه جوری حریف امریکا شدند.بر عکس هموطن من  توی گروه که با قد دو متر وخورده ای چهار برابر اون بود.

خیلی جالب بود اینها آدمهائی بودند از جاهای دور از کشورهای مختلف با فرهتگهای مختلف با زبانهای مختلف. ولی وقتی دقت میکردی میدیدی همه انسانها مثل همند و مبتونن همدیگر رو دوست داشته باشند.شاید اگر سیاست مدارها نبودند هیچ جنگی تو دنیا نبود.خانمهای سریلانکائی هم گاهی به سبک خودشون میرقصیدند.

بعد از اون گیر دادند به من. گفتن یه چیزی بخون . روم نمیشد. گفتم بقیه بخونن . گفتن نه تو رئیسی حتما باید بخونی. نماینده گروه بودم اینا میگفتن رئیس.منم شروع کردم ای ایران رو خوندن:ای ایران ای مرز پرگهر ... اونام با من تکرار میکردن.حس عجیبی بهم دست داد.احساس غریبی وطنم ومردمم تو این دنیا و اینکه چی میتونستیم باشیم و چی بسرمون اومد.اشک تو چشام حلقه زد .دیگه ادامه ندادم ساکت شدم. بقیه هم ساکت شدند....

 

یه عده همون عصر رفتند. من و هموطنم ساعت دو بعد نیمه شب باید هتل رو به سمت فرودگاه ترک میکردیم. بقیه هم فردا. قبل از دو با دوستم پائین بویم . چک آوت کردیم و اومدیم چمدونارو برداریم ....باورمون نمیشد .بیشترشون اومده بودن مارو راه بندازن. اونم اون وقت شب...

وقت خداحافظی خیلی سعی کردند مخفی کنند ولی من حلقه های اشک رو توی چشمهاشون دیدم.

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 189857


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها