X
تبلیغات
رایتل
پرچین
  
 مجموعه شعرها
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 17 تیر‌ماه سال 1382
مرثیه ای برای نخواندن



پر پرواز ندارم
اما دلی دارم و حسرت درناها و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ماهتاب پارو می‌کشند
خوشا رها کردن و رفتن!
خوابی دیگر
به مردابی دیگر! خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر  به دریایی دیگر
خوشا پرکشیدن خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن مردن به رهایی!

 

سالهاست قصد رفتن دارم. اما همیشه رشته هایی نامرئی پابندم میکرد و توان جدایی را از من میربود. عشق به کار، به چیزی که میسازیم برای  مردمان این خاک. عشق به دوستان ، همراهان، هم زبانان با دردهای مشترکمان. و عشق به این خاک که ریشه هایمان در آن است. و امید. امید به فردای بهتر، به اصلاحات ، به روز  پادشاهی خرد، بر تخت نشستن آزادی. رشته های نامرئی پابستم کردند و ماندگار شدم.

امروز بر فراز قله ای که فکر میکردم بالاترین چکاد جهان است ایستاده ام. اما  خود را در محاصره کوههای سربفلک کشیده میبینم که در کوره راههای پایین دره دیده نمیشدند. میبینم که قله آرزوهایم تپه ای حقیر بیش نبود در میان کوهستان.

از رشته های بندی ، دیگر چیزی بجا بنمانده. آنچه بر ما رفت حدیث درازی  است. همه میدانیم. و این درد همه است.

همه دلخوشی مان وابستگیهای ظریفی بود با آنها که دوستشان داریم و دوستمان دارند و دردهای مشترک نزدیکترمان میکرد. همه دلخوشیمان. همه دارائیمان، همه هستیمان...

برایم روزهای خوبی نیستند اینروزها. روزهای بد ، روزهای داغ ، روزهای جهنمی ، روزهای آلوده. روزهای فرو ریختن باورها، فرو ریختتن اعتماد، فرو ریختن یقین. انسانهای ضعیفی هستیم ما. چنانکه با یک تلنگر همه ساخته های ذهنیمان در هم میریزد و خود را در انتهای راه میبینیم. و من امروز اینگونه ام.

مشکلات روزمره  و شکستهای شغلی روحم را فرسوده  و توانم را ربوده بود. وبلاگ نویسی  همچو چاهی بود که سر در آن میکردم و فریادهای بی صدای خود را در آنجا میکشیدم. مکالمه با دوستان مجازی راه گریزی است برای فراموشی درد. فرسوده از درون اما هنوز برپا بودم.

شکست آنگاه اتفاق افتاد  که در سر کشی روزانه به نوشته های دوستانم بطور اتفاقی متنی را خواندم که روحم را خراشید و قلبم را فشرد. متنی که در من احساس پلید تحقیر، توهین و نومیدی دمید. احساس هیچ بودن ، نبودن ، حقیر بودن. هنوز احساس هجو خنجری در میان دنده هایم با من است. و سوزش چشمهایم که با خواندنش نصیبم شد. و میدانم که بزودی از آن خلاصی ندارم...

موضوع متن مهم نیست. مهم این است که  دوستان مجازی ناشناخته باشند بهتر است. در روابط واقعی اگر از درون یکدیگر آگاهی بیابیم زندگی بسیار سخت میشود. من چون صاحب متن را میشناختم اینگونه بر من گران آمد و در هم ریختم. آری گاهی ندانستن امنیت است.

امروز که رشته ها را گسسته میبینم دیگر توان رفتنم نیست. یعنی راهم نمیدهند بجائی. انروز که میتوانستم نخواستم و امروز که میخواهم نمیتوانم. اما در آرزوی مردن به رهایی هستم آنگونه که بامداد خسته گفت..

همه لرزش دست و دلم از آن بود
که عشق پناهی گردد،پروازی نه،گریز گاهی گردد.
آی عشق آی عشق چهره آبی ات پیدا نیست.

***
و خنکای مرهمی بر شعله زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون
آی عشق آی عشق
چهره سرخت پیدا نیست.

***
غبار تیره تسکینی،بر حضور وهن
و دنج رهایی بر گریز حضور.
سیاهی بر آرامش آبی و سبزه برگچه بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 189857


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها