X
تبلیغات
زولا
پرچین
  
 مجموعه شعرها
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 13 آبان‌ماه سال 1382
مرگ
میان من و مرگ، پرچین سبزی ست
که پیچک کهنه ای آن را می پوشاند
هر بار که از کنار آن رد می شوم
شاخه های انبوه را کنار می زنم
تا آن را بهتر ببینم
ولی آفتاب، چشم هایم را کور می کند
برگی را باز می کنم
و چون کف بینی کهنه کار
بر خطوط در هم آن خیره می شوم
صدا نمی آید
و من از خود
می پرسم:
" چه کسی این پیچک را کاشته است؟ "
و پیش از این که رهگذران ِ دیگر
مرا انگشت نما کنند
گرد لباس خود را می سترم
و به راه خود می روم.

مجید نفیسی ۳ مهر ۱۳۸۲




برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 189935


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها