X
تبلیغات
زولا
پرچین
  
 مجموعه شعرها
 
آرشیو
 
چهارشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1383
چشمهایی که بازند ولی نمیبینند.
رو در روی من ایستاد. پرسید: شما از اینجا میرید؟ چشمهایش که سرخ شده بود حالا دیگر پر از اشک شد. صدایش آشکارا میلرزید: ... میدونید؟... من شما رو خیلی دوست دارم.
خوب که به چهره اش نگاه کردم نمایش کاملی بود از معصومیت و زیبایی!
گویی اولین بار بود که او را میدیدم. تا بحال متوجه اینهمه زیبایی و احساس نشده بودم.
 خدا میداند تا روز رفتن چند بار باید فرو بریزم.
 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 189935


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها